نگین خراسان در تلاطم امواج شط خون

عبدالقیوم ملکزاد

روز، روز جمعه بود و سید الایام سال!

قلب های به پا خاسته گان پرورده در آغوش هری – که نسبت به هر زمان دیگر، آماده برای از خودگذری بودند- با آرامش میانه‎ای نداشت؛ در تپش بود و نا آرام، نا آرام تر از سینۀ پر تلاطم دریا های غریونده و موّاج…!

می نگریستند که شراره های قدسی شور و شوق، به سان تفتگی خورشید، در دیدۀ ایمانیان می جوشید و هر آن آتشفشان روشن خشم را در برابر انظار تجسم می بخشید.

رستخیز بود، برادر! آری، رستخیز…! زنده جانیان و غوریانیان (۱)، جان برکفانی محسوب می شدند که رایت سبز و پرمجد و جلال قیام را، پیشتر از به پا خاسته گان شهر نشین در جمعۀ خونین، به دوش کشیده بودند. به قول راویان، خیزش های گستردۀ آن دو شهرستان بود که از بهر ساکنین قلب هریوا نیز شوری بیشترانگیخته و الهام آفریده بود.

مسجد جامع هرات، در اوج توفش قیامی که سی و نه سال قبل از امروز، در بیست و چهارم این ماه تکوین یافت، وعده گاهی شده بود برای عاشقان خدا!

عاشقان از جان گذشته ای که ارادۀ خلل ناپذیر شان، با شتافتن به قربانگاه عشق، وثیق شده بود.

پس از آنکه سجاده های فرش شده در«کعبۀ ثانی خراسان»، از جبین عاشقان الهی بوسه ها ستاندند، به تاسی از فرمان خطیب مسجد جامع و دو- سه چراغدار نامدار دیگر دینی، که سخنان جذاب و حماسه زای شان شعله به دل ها بر افروخته بود، نعره زنان و شتابان به خیابان ها ریختند.

این قبیله عاشق، که بنای شکوهمند عقیده، عزت و شرف و آزادی را در خطر انهدام می دیدند، می خواستند با این قیام قیامت آفرین شان وانمود کنند که زیستن در زیر چتر ذلت و بردگی و خفقان و…سخت بر آنان ننگین است و آن را هرگز برنمی تابند. آزادی و یا زندگی واقعی از نظر این جمع، تنها زیستن در سایه اسلام و در پناه عقیده معنا پیدا می کرد و این نیازی بود ارزشمند تر از حیات، برای این دل به دریا فگنده گان:

آری، “آنان به آفتاب شیفته بودند” [ که همانا اسلام و آزادی و سربلندی و رفاه و بسا از ارزش والای دیگر است.]

“زیرا که آفتاب، تنها ترین حقیقت شان بود، ‌احساس واقعیت شان بود- با نور و گرمیش..! مفهوم بی ریای رفاقت بودـ‌ با تابناکی اش…! مفهوم بی ریای صداقت بود…، مفهوم بی دریغ عدالت بود…!” (۲)

تکبیر بود پی تکبیر که از سینه های مملو از عشق رویین تنان بر می خاست و مرد و زن زادگاه عارفان و بزرگمردان را، برای هماهنگی به سوی خویش فرا می خواند.

وجد بود و شور و جذبه و شوق بی پایان، که گسترده گی آن به پهنای وسعت شهر بود! نه، بل فرا تر ازآن، یعنی تمامت قلمرو هریوای کهن…! به گونه ای که: “زلزله فرمای نخلستان جان یعنی اجل/ بود لرزان همچو بید از هیبت [تکبیریان]”!

چنان شور و شور آفرینی که “قفل حیرت دهان هر سخنور می نهاد“!

آری، برادر! آن روز، زمینیان نمونه ای از برپایی محشر را شاهد بودند گویی شهر زیبای هری، بزرگترین میدان حضور عاشقان خدا از سرتا سر زمین شده است و آمده اند تا نقد شیرین جان در مقدم جانان سپارند…!

چه بزرگ بود قیام آن روز فراموش نا شدنی که از زیر قدم هر به پا خاسته ای، جوانه حماسه سر می کشید و از هر حنجره ای به جای فریاد، باران غرور فرو می بارید که برای سرسبز و شاداب سازی مزرع پهناور حماسه، بدان حاجت و ضرورت شدید احساس می شد…! این شور و شوق و تکرار پیهم گلبانک تکبیر و هنگامه بزرگی که بر پا شده بود، دامن دامن فیضی بود که تنها برای بهره وری زمین و زمینیان فراهم نه، بل فضای لایتناهی را نیز یکقلم می آگند و از عطر جان پرور و شفا بخش خود پر می ساخت و به تسخیر درمی آورد…! تسخیر با نیرو و همت اردوی صدای ایمانیانی که از صولت هر تن آن، “صد دل شیر فرو می ماند ز کار”…!

هیچ خانه ای را (جز بیغوله های اهریمن خویان) نمی شد سراغ گرفت که در فراز بام آن، نور خدا جویی نتابد و سرود عزت و همت و آزادی طلبی نجوشد…!

هیچ کوچه ای نبود که در انحنای آن ارغنون دلنواز عشق طنین نیفگند و نوای شوق انگیز حی علی القیام گوش ها را نوازش ندهد..!

مسیر جاده های طولانی و خیابان های بزرگ چنان از انبوه مردم به پا خاستۀ عاشق پیشه پر بود که هیچ دیده ای را یارای نگریستن در انتهای آن نبود؛ در جبین به پا خاسته گان آماده برای نبردِ بی امان و تن به تن با اهریمن، نور ایمان و شهامت و شهادت طلبی ساطع بود، درست گونۀ‌ جلوه خورشید صبحگاهی و یا صولت مهتاب در شب چهاردمین، و یا به سان لبخند شکوفه های عبیر افشان درختان ثمر بار، در آغازین روز های فصل دلانگیز بهار…، شگوفه های عطرباری که برای طبیعت جلوه و زینت خاصی می بخشند.

بلی، برادر! این چنین مشق به پا خاسته گان، به پا خاسته گانی که در هرقدم رود تکبیر بر لبان شان جاری بود…!

 آنروز سینه ها پر بود از فریاد خشم، و هریکی از آن عشق پیشه گان، خود را مرد میدان می خواند و شیر آهنکوه…!

چه قدر دلپذیر و روان بخشا بود شنیدن فریاد های نیرو زای تکبیر و مناحات های روح پرور بیدار دلان – اعم از زن ومرد و پیر و جوان هرات باستان- که شب ماقبل قیام (۲۴) حوت، فضا را یکقلم زیر فرمان در آورده بودند؟!

چه شیرین بود شنیدن قصه های شیرین حماسه و امید از زبان پیرمردان و پیر زنان برای جوانان و نوجوانانی که بر فراز بام ها تا سپیده دمان بیدار ماندند، تا عاشقانه خود را برای شرکت در یک قیام کم نظیر و فراگیر و شکوهمند آماده سازند…!

روز موعد فرا رسیده بود و زمینه برای عملی شدن عهد وثیق و پیمانی متین که مرد و زن هریوا، با هم برای دفاع از عقیده و عزت و شرف و آزادی و…بسته بودند، از هر جهت فراهم می شد. می دانستند که دشمن، بیرحم تراز گرگان است و قسی تر از کفتاران تشنه به خون…!

 می دانستند که اهریمن فرومایه، خطرناکترین ابزار قتل و کشتار و سرکوب گری، در اختیار دارد و از ارتکاب هیچ جنایتی مضایقه نمی کند…؛ اما از نظر آنان که –”شور ایمان به دل و نشئۀ توحید به سر” داشتند- شتافتن در میدان پیکار و شهادت، یک فریضه دینی بود و جیبه ای شمرده می شد شرعی و دستوری محسوب می شد، الهی…! همین باور راسخ بود که با سرود زنده گی بر لب به سوی مرگ سرخ می شتافتند و بی هیچ هراس از تهدید و کشته شدن، علم ایستاده گی بلند می کردند و کوهوار، استواری نشان می دادند و بر سیمای مرگ خنده تمخسر می زدند…!

آری، برادر! همین گونه برای یک آرمان بزرگ تصمیم اتخاذ گردیده بود. قیام بزرگ که از ده ها معبر، مسیر خود را باز کرده بود، لحظه به لحظه به میزان گسترده گی اش افزوده می شد. شعار های کوبنده و ظلمت شکاف تکبیر، نه تنها که سیر کاستی نمی پذیرفت، بل با گذشت هر لحظه و هر قدم الی شامگاهان، توفانی تر و بیشتر و گسترده تر می شد و رعشه بر تن بزدلان عاری ایمان می افگند و فضای لا یتناهی را به تسخیر در می آورد، به گونه ای صدا های دلخراش گلولۀ انواع اسلحه خفیفه و ثقیلۀ دژخیمان و سیه دلان را – که بیرحمانه بالای مردم هر آن آتش می کشودند، فرو می کاست.

و آن سو، گویی عده زیادی از سرنوشت این قیام بزرگ و پر خطر، و خون آلود بودن مسیر این حرکت فراگیر و توفنده، نیک واقف بودند، بنا را به آن می گذاشتند که باری – ولو برای لحظات کوتاهی – به سوی خانواده های شان سر بزنند، تا دیدار با عزیزان و بسته گان را به قیامت نگذارند.

حرکت راه افتاده – که از ساعت های متوالی بدینسو جریان داشت- سیل آسا در هر ساعتی طولانی تر و بیشتر می شد. راهیان این قیام گسترده وعظیم، تنها از مردم شهر تشکیل نمی یافت، بل مردم اطراف و ولسوالی های نزدیک به مرکز را نیز به سوی خود کشانده بود؛ توگویی مردم هر کوی و برزن و منطقه به گونه رود هایی از چندین مسیر جاری شده بودند و در نهایت با پیمودن راه های منتهی به شهر، باهم می پیوستند و به اوقیانوسی بزرگ تبدیل می شدند.

هان! ناگفته نگذریم، هدف این قیام بزرگ تنها راه اندازی مظاهره برضد بی دینان نبود؛ بلکه در پهلوی آن و درکنار ابراز نفرت و انزجار، یورش به سوی مراکز دولتی و پایگاه ها و باشگاه های نظامی و امنیتی رژیم دست نشانده را نیز شامل می شد. یک سو توپ و تانک و طیاره بود و آن سوی دیگر تنها مشت های گره خورده و صدا های صخره شکاف و تنها نیرویی که تهی دستان بدان اتکا داشتند، نیروی غیرت بود وعقیده و ایمان…!

راستی هم خیلی شگفت آور بود راه افتادن چنان حرکت، ای برادر!

آری، راه اندازی جنگ مشت با توپ و تانک و طیاره و انواع سلاح …! و این بدان معنا بود که همه عقیده داشتند با زور ایمان و قوت تکبیر می توانند فرق باطل را بکوبند و رهروان شیطان را از کوی و برزن ایمانیان به گونه خاشاک بروبند و عزت زیر پا شده نگین خراسان را دوباره اعاده کنند.             ص۷

 با یاد خاطرات غیر قابل تصور آن قیام، مگر نمی شود که گفت: باید مردم ما را شناخت و به توانایی و راسخ بودن عقیده شان عمیق شد و اعتراف کرد؟..!

همان گونه که از راویان شنیده شده: در وحله های نخست، ارباب فتنه منسوب به رژیم دست نشانده، با وجود در اختیار داشتن همه امکانات مادی، در بسا جا ها رو به هزیمت گذاشته بودند و جمع زیادی از آنان با فرار از بیغوله ها، به مخفیگاه ها خزیده بودند و یا دستان شان به علامت تسلیم در برابر قیام گران یورشگر و خشمگین، بلند شده بود و بدین ترتیب، بسا از مراکز دشمن و ادارات آن، تصفیه شده بود.

 اما مردم خشمگین تنها به تصرف آن ها بسنده نمی کردند،‌ بل بر یورش های پیهم و تهاجم گستردۀ شان شدت می بخشیدند تا گوهر مراد فرا چنگ شان آید..! ولی دیو سیرتان بیشتر از هر زمان دیگر به بیماری جنون مصاب شده بودند و از خشم چون اژدهای زخمی به خود می پیچیدند و چاره نجات  از مرگی را که دلهره اش لحظه به لحظه  بر گلوی آنان پنجه می افگند، در فرو ریختن خروار ها بمب و باروت و گلوله و آتش می دانستند! در مقابل اراده قیامگران قاطع تر و مصمم تر می شد و به وضوح مشاهده می گردید که عاشقانه آماده اند نقد جان در طبق اخلاص نهند و رضای خدا جویند و در برابر ده ها وسایط زرهی و تانک هایی که برای سرکوبی مردم، به سرک ها و جاده ها و خیابان ها ریخته بودند، سینه های شان را سپر سازند و ایثارگرانه جان بسپارند.

ترس، چگونه می توانست در مخیله آنان راه یابد؟ یا مرگ چگونه می توانست در برابر ارادۀ نیرومند این ضیغم دلان تاب آرد و اندکترین تاثیر منفی ای به روان آنان بگذارد؟ آری! به روان نیرومندتر از پولاد رستخیزیانی که به وضوح می دیدند گلوله های ماشیندارها، توپ ها، هاوان ها، راکت ها و فیر های بلا انقطاع هلیکوپتر ها به وسیلۀ سفاکان، از زمین و فضا، به گونه باران تند بهاری فرو می ریخت و در هرقدمی جان عزیز ده ها تن و صد ها تن از همسنگران شان را، می گرفت و با به خاک وخون می کشاند…!

در آن لحظه های تلخ تر از زهر، زمین و زمان و سنگ سنگ و خشت و خشت و چشم به حیرت فتادۀ آسمان، شاهد قتل عام کم نظیر بودند، نعش های عزیزان یکی به سر دیگر و یا بر سر چندین تن از به خون غنوده ها وتن پاره های شهیدان می افتادند و مسیر جاده ها و راهرو ها پر می ساختند…، چندان که به قول شاهدان مسیر رفتن برای عابران پیدا نبود.

از هر جویباری خروش تندی به گوش می رسید، این خروش ها، برخاسته از آب ها و باران ها بهاری نه، بل خون سرخ بیگناهان بود که تعداد آنان نه ده، نه صد، نه هزار..،‌ بل در مجموع بر بیست و چهار هزار تن بالغ می شد. بلی، آن ها خون ریخته بودند تا عزت اسلام را بیمه کنند.

آری، برادر!

 درنده خویان در آن روز این چنین جنایت آفریدند و این چنین بر سر بیشتر از بیست و چهار هزار جمجمۀ خونچکان انسان مظلوم، با تمام بربریت و سنگدلی و بیرحمی پاشنه سودند و حرمت و کرامت انسان های خدا جو را، زیر پا کردند و وحشی بودن خود را به نمایش گذاشتند و از سر پیکرهای غرقه به خون آنان،‌ عراده جات و تانک های غول پیکر شان را راندند! شهیدانی که تنها گناه شان، جاری ساختن سرود تهلیل در زبان و داشتن نور ایمان به ذات یگانه و قرآن بود و بودن درصف توحیدیان… و بس …!

این بود شمه ای از داستان طویل رویداد خونینی که بر نگین خراسان رفت، رویدادی که تاریخ کمتر به حافظه دارد شطی از خون انسان را در این ماتمکده به نمایش گذاشته باشد….!

نوشته‌های مرتبط


Top